...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

هنوزم قراره آخرو یادمه
به چشمای هم نگاه میکردیم
اون واسه دل کندن
من واسه دل بردن
وقتی بهم گفت بیا همینجا تمومش کنیم...
ولی خودمونیما
یه زمانی چقدر عاشق و دلباخته اش بودم
نمیدونم شایدم من زیادی بچه بودم
شایدم اون حس اسمش بچگی نبود، اسمش عشق بود
حسی که این روزا خیلی دنبالشم ولی دیگه به وجود نمیاد...
خاصیت عشق اینه، آدمو از تنهایی در میاره
حالا اگر عشقت دوطرفه باشه، با وجود و حضوره فرد مقابل از تنهایی در میای
ولی اگر عشقت یکطرفه باشه، در نبوده اون فرد، با فکر و خیال و تصور و تَوَهُمه حضوره اون فرد در کنارت، از تنهایی در میای...
شاید بخندید و بگید مگه میشه؟
اره، ب ولله که میشه، دیدم که میگم...