...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

یا رب به حق هشت و چارت
ز ما بگذر، شتر دیدی ندیدی
میگن وقتی نیمه شب بیداری میشی، از خدا طلب استغفار کن
خدا میبخشتت، و ب مرور زمان زندگیت رو شیرین و زلال میکنه
:)))
فکر کنم وقتشه که به فکر اسباب کشی باشیم
این کوچه سر تا سر پر از خاطره است، نمیشه داخلش یه سری
چیزارو فراموش کرد
مقصر اصلی همون پارکه پر خاطره سره کوچه است، مقصر اصلی تر هم بستنی فروشی روبه روشه
تا الآن فکر میکردم اینا همش تلقینه، ولی امروز همه وجودم رو گذاشتم که نسبت به اتفاقات گذشته بی تفاوت باشم
ولی نشد
تک تک قدم هایی که تو کوچه برمیدارم، همون لحظه منو توی تصوراتم میبره به یکی دو سال قبل...
امروز داشتم راه میرفتم یهو پام پیج خورد افتادم زمین
انقدر که غرق در خاطرات قدیم شده بودم :)
توی زندگی بعضی چیزا خیلی تلخه مثلا اینکه به یه مرحله برسی که واقعا ندونی چه تصمیمی درسته
میدونی که هر تصمیمی بگیری تاثیری توی حال دلت نداره، همونجایی که نمیدونی اصن چی حالتو خوب میکنه
30 درصد رفیقام میگن که بهش وفادار بمون، 70 درصد میگن به کسی که نیست چجوری قراره وفادار باشی؟
یک شب با دلم رفتم جلو، ولی دیدم که وقتی طرف اصن وجود نداره و رفته... واسه همین به عقلم رجوع کردم و برگشتم
حالا چند شبه که با رجوع به عقلم دارم میرم جلو ولی امشب همون مسیرو با دلم برگشتم....
نمیدونم، شاید بخاطر اینکه خیلی خوش قیافه بود، من بعد یکی دوسال هنوز نتونستم دل بکنم :)
ماه رمضونم تقریبا تموم شد ولی خبری ازش نشد...
سراغشو بگیرم؟ از کی؟ چجوری؟ اگر دوباره بهم بگه چرا ول کن من نیستی و دست از سرم برنمیداری، دوباره فانتزیایی که تو خلوت ساخته بودم همش نابود میشه....
ولی به دلم برات شده یه خبری بالاخره از یه جایی میرسه، باور ندارید؟ حقم دارید چون الان 10ماهه که به دلم برات میشه که به مراد دلم قراره برسم ولی خبری نیست
هعی ولش زندگیه ما خوندن نداره، دوست عزیز لطفا کامنت نزار چون چیزی از حاله ما نمیدونی قطعا قراره قضاوت کنی...
شاعر میگه که : ط نباشی من به این حالِ بد عادت دارم
خب درست هم میگه
گاهی اوقات ما دیگه به ناراحت بودن عادت میکنیم
مثل کشوری که روزای اول جنگ، مَردُمِش استرس و ناراحتی دارن، ولی بعد از گذشت 4سال دیگه از صدای بمباران و موشک نمیترسن و با خودشون میگن فوقش اینه که میمیریم :)
مثل فرد زندانی که روزِ اول خواب به چشماش نمیاد، حاضره زمین و زمان رو به هم بریزه تا از اون خراب شده بیرون بیاد ولی بعد از گذشت چند سال جوری عادت میکنه، که حتی بگن فردا حُکمِ اعدامت میاد، بیقراری نمیکنه، فقط اشهدش رو میخونه
یا مثلا شلاقی که 10تای اولش خیلی درد داره ولی از یه جایی به بعد بی حس میشی، عادت میکنی به شلاق! 😅
اگر بخوام از نوع عادت کردنامون بگم واقعا توی صفحه جا نمیشه، حتی همینقدرش رو هم نمیدونم کسی جز من اصلا حوصله میکنه بخونه؟ یا دارم برای خودم مینویسم؟!
خلاصه باید بگم که بشریت عادت میکنه به همه چی، و این بدترین اتفاق ممکنه، سعی کنید به هیچ اتفاق بدی عادت نکنید، درستش کنید! بهش عادت نکنید! درستش کنید حلش کنید!
اگرم حل شدنی نبود ازش بگذرید و بهش فکر نکنید، اما داخلش نمونید و بهش عادت نکنید...
امروز بعد ماه ها دوباره رفتم سراغ فوتبال، همون رویایی که از بچگی آرزوشو دارم ولی هیچکس حمایتم نکرد...
از انتخاب رشته اجباری بگیر تا 100تا بدبختی که واقعا باعث شد من از این رویای بچگی دور شم
فکرشو نمیکردم دروازه بانی که یه زمانی انقدر درخشیده بود و باورش شده بود یه روزی موفق میشه، امروز جلوی 350نفر 6تا گل بخوره! :))
گل ششم رو که خوردم فهمیدم من دیگه اون آدم سابق نمیشم آقا نمیشم....