...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

امروز آخرین شنبهٔ سالِ
و چه بسیار شنبه هایی که گذشت و در هرکدومشون قرار بود یک کار مهمی رو انجام بدیم، ولی ندادیم و بی تفاوت از کنارش گذشتیم
تویی که این پست رو میبینی، یه پیشنهاد میدم بهت و نه نیار
...
بیا این شنبه رو، به کسی که دوسش داری، برو همه چیزو بگو
یا قبول میکنه و حتی شاید در خوشبینانه ترین حالت اعلام کنه که اونم تورو دوستت داشته! ، یا در بدبینانه ترین حالت ممکن، فوقش اینه که قبول نمیکنه...
ولی بیا و شانست رو امتحان کن، مگه چند بار قراره زندگی کنی!
به ترس و غرور، نَبازِش
میبازی هم، توی زمین بازی حاضر شو و مردونه بباز :)
از بچگی همیشه از شبی میترسیدم که دیگه با برد پرسپولیس هم حالم خوب نشه و خوشحال نشم
و امشب همون شب بود... :)) که دیگه نتونستم با خوشی های لحظه ای خودم رو سرگرم کنم
نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره، بیشتر از قبل نسبت به همه چیز بی تفاوت میشم
دیگه هیچی حالمو خوب نمیکنه
چیزایی که یک زمان تنها دلخوشیم بودن، الان تبدیل به بی اهمیت ترین عناوین زندگيم شدن
این زندگی و این دنیای کثیف واقعا دیگه به درد نمیخوره
کاش میشد یک شب سر به بالش بزارم و دیگه بیدار نشم،،
من که تاریک دنیا نشدم، دنیاست که برام تاریک شده و روی سرم داره خراب میشه...