...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

شاید باورش برای عاشقا سخت باشه ولی
همین الان که دارید بهش عادت میکنید، اون داره برنامه میچینه واسه رفتن
درست مثل درختی که وسط تابستون داره با شاخ و برگ هاش گرم میگیره و خبر نداره فصل پاییز تمامی این برگ ها
قراره درخواست جدایی بدن
حالا درخت هرچقدر بگه بخدا جدایی به ضرر جفتمونه مخصوصا تو که قراره بشی سنگفرشه زیر پای مردم، ولی برگ مگه گوشش بدهکاره؟....
وقتی که برایت نامه ای از جنس دلتنگی مینوشتم، قلمی که به دست داشتم به قلبم نزدیک بود و از آن فرمان میگرفت...
اما تو با دسته راست نامه را نخوانده برایم پس فرستادی...
شاید حماقت از من بود که چپ دست بودم...
پ.ن: چپ دست ها، روز جهانیمون مبارک
امروز عصر ساعت هفت و نیم
دوباره این تیم که خیلی عشقه و جاش تو قلبه ماست
بازی داره...
خدایا خودت حواست بهش باشه
آغاز و شروع هر عشق و محبت و معرفتی، تکراری و روتینه
طرفین از روی هیجان و اشتیاق روز های اول آشنایی، به همدیگه قول های عاشقانه ای میدن که شاید از نظر منطقی قابل دفاع نباشه
اما بعد از گذر زمان و عادی شدن احساسشون نسبت به همدیگه، تازه سره عقل میان و با فکر و منطق صحیح، اون رابطه رو ادامه میدن
اما هزار و یک امان و افسوس از اون روزی که انقدر فکر و منطقشون به کار بیوفته که مطلع بشن اصلا هیچ عشق و علاقه ای نسبت به فرد مقابل نداشته و تمام قول های روز های ابتدایی، فقط از روی اشتیاق و ذوق و شوق و بی فکری بوده...
همونجاست که اقدام به خداحافظی میکنن و دَمِ رفتن هم یکسری دلایل و توجیهات منطقی برای رفتن میارن که تمامی سلسله احساسات و افکار فرد مقابل رو به هم میریزن...
بچه بودیم نذری داشتیم، داخل آشپزخونه و من از فرط خستگی خوابیده بودم
وقتی بیدار شدم گشنه بودم رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم که یهویی دیدم ای وای پامو گذاشتم وسطه سینی حلوا
زود و بی سر و صدا رفتم اتاق تا کف پامو تمیز کنم که یهو دیدم صدای داد و فریاد میاد از آشپزخونه
رفتم دیدم همه دور حلوا جمع شدن دارن میگن آقا امام حسین نذری مونو دیده اومده قدم گذاشته روی اون :)))
کل محل با شوق و اشتیاق تا شب صف کشیدن جلو در میگفتن تورو خدا به ماهم از حلوای تبرک که جای پای حضرت روی اونه بدید، و با همین خرافات مشغول شدند...
'' خاطرات صادق هدایت