...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

چه شبای زمستونی سرد و سختی رو تا صبح بیدار موندم و گفتم خدایا توروخدا امیدم رو نا امید نکن
و همون خدا امیدم رو نا امید کرد و من رو شکست
و بعد از اون همه ساعت شب زنده داری تا صبح، و تهش نا امید شدن
با تن خسته و بی جان و له شده، گرفتم تا لنگ ظهر خوابیدم
و بعد از ظهری بیدار شدم رفتم پارک و سیگار کشیدم،، :)
هه
جدی جدی از این خاطره ای که دارم میگم و از اون روزای سخت، چند روز و چند ماه و چند سال گذشت...
ولی من هنوزم که هنوزه از راهی ک رفتم پشیمون نشدم
شاید اگر بازم زمان به عقب برگرده، دوباره همون راه هارو برم
درسته که باختم، درسته که از دستت دادم، درسته که به اعتمادم ضربه زده شد و دیگه هیچوقت دلم برای کسی حتی خودت نلرزید
ولی شانسم رو امتحان کردم، توی زمین بازی حاضر شدم و به رقیب باختم، از رد شدن روی پلی که به باریکیِ مو بود نترسیدم و پا گذاشتم روش و پاره شد و انداختم ته دَرّه
...
اره همه جوره باختم، ولی حداقل ته دلم هیچوقت دو به شک نموندم، هیچوقت برام سوال نشد: یعنی اگر میرفتم سراغش به دستش می آوردم؟
هیچوقت دو دل و آشفته نشدم
هیچوقت دل دل نکردم
همیشه ته خیالم راحت بود که دلو به دریا زدم، ولی موج دریا دلم رو پس زد
بار دوم دوباره به دریا زدم، و غرقم کرد
بیخیال بزار بقیشو نگم
مرسی که تا اینجا خوندی، زندگیت سرتاسر عشق❤️