...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

بچه بودیم نذری داشتیم، داخل آشپزخونه و من از فرط خستگی خوابیده بودم
وقتی بیدار شدم گشنه بودم رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم که یهویی دیدم ای وای پامو گذاشتم وسطه سینی حلوا
زود و بی سر و صدا رفتم اتاق تا کف پامو تمیز کنم که یهو دیدم صدای داد و فریاد میاد از آشپزخونه
رفتم دیدم همه دور حلوا جمع شدن دارن میگن آقا امام حسین نذری مونو دیده اومده قدم گذاشته روی اون :)))
کل محل با شوق و اشتیاق تا شب صف کشیدن جلو در میگفتن تورو خدا به ماهم از حلوای تبرک که جای پای حضرت روی اونه بدید، و با همین خرافات مشغول شدند...
'' خاطرات صادق هدایت