...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

خیلی وقت بود حالم خوش نبود و واسم مهم نبود هیچی
یه زمانی اگر کسی کوچکترین دلخوری ازم داشت خودمو به زمین و زمان میزدم برای این که از دلشون در بیارن و ازم دلخور نباشن
اگر راجبم کسی چیزی میگفت، یا پشت سرم غیبتی میشد به قران مجید قسم میخوردم که چیزایی که شنیدین دروغه به خدا
ولی الان
اونایی که ازم دلخوری داشتن همشون رو سپردم به حال خودشون و اصلا مهم نیست برام :-)
پشت سرم چیزی شنیدید 2 بیت هم بزارید روش و همشو باور کنید
دیگه هیچکدومتون واسم مهم نیستید 😄
وضعیت این روزای ما آدما، اصلا قابل بیان و توصیف نیست
وقتی کنارشونی تورو یادشون نیست
چه برسه به زمانی که پیششون نیستی
..................
بعد 3ماه یا چهارماه(حتی تعداد ماه رو هم یادم نمونده😄) اومدم به وبم سرزدم دیدم تارعنکبوت بسته
خبری نیست
کسی نیست
صدایی نمیاد
گفتم هعی
یادش بخیر چه روزایی بود
کامنتای تایید نشده رو نگاه کردم دیدم همش واسه همون زمانه قدیمه
دیدم سوت و کوره
تعداد بازدیدهارو نگاه کردم (بازدید امروز:4)(بازدید دیروز:3)
گفتم هعی
یه دوره ای 80 تا بازدید
اونوقت الان
یه لحظه شک کردم
گفتم عه 3 بازدید
یعنی 3 نفر دیدن وب رو
یعنی 3 نفر هنوز هستن که بعد این همه ماه هنوزم به فکرت هستن و وبت رو نگاه میکنن که یه خبری ازت داشته باشن
یه لحظه دوباره فکرم درگیر شد
که اگر این 3 بازدید برای 3 نفر نبوده باشه، و 1 نفر بوده باشه کع 3 بار به صفحه ام سر زده باشه چی؟
درگیر فکر و ذکر بودم که برقا رفت
دیگه فرصت نشد که توی 26 خرداد این متن رو بزارم :)
همینجور ذخیره موند تو note
تا اینکه 8 مرداد یادم افتاد عه این مدت پست گذاشتم این همه وقت یادم نبوده اصله کاری رو بزارم