...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

توی اتاقت، غروب زمستونی و ساکت
هوا تاریک، آسمون دلگیر
خونه ی خالی
همه چراغا خاموش
توی همین خلوت و سکوت یهو تجسمش میکنی که نشسته داره بهت لبخند میزنه و محبت میکنه {الکی :)}
به خدا اون لحظه خیلی ته دل آدم خالی میشه :)
کم کم خودتم دیگه داره باورت میشه که دیوونه شدی :)
فقط بهم قول بده که بچه بازی در نیاری، با سیگار و گریه چیزی حل نمیشه
مثل احمقا به همون تصورات و تجسماتت ادامه بده، اینجوری بهتره :)