...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

اون روزا که عاشقت بودم، دائم دلتنگت بودم
از صبح تا شب درگیر افسردگی و فشار روحی روانی ناشی از رفتنت بودم
و
همش منتظر روزنه ای برای به دست آوردن قلبت بودم
بارها بهم گفتی:بیا گذشته رو فراموش کنیم، ما به درد هم نمیخوریم...
حالا که دیگه هیچ تاب و توان و انگیزه و شور و شوق و ذوق و اشتیاقی برای عاشق شدن واسم نمونده
ابراز پشیمانی از گذشته میکنی و دنبال جبرانی
هرجور هم جوابت میکنم، بهم میگی خائن و معتقدی که چون الان جوابت میکنم پس لابد اون زمانم واقعا دوستت نداشتم و الکی اون همه اصرار میکردم که نرو...
نمیدونم شاید اشتباه من بود که بارها و بارها اصرار کسی رو میکردم که دوستم نداشت و حالا خدا برای تنبیه من، جامونو عوض کرده و تازه دارم بهت حق میدم...