...نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...

بچه بودیم نذری داشتیم، داخل آشپزخونه و من از فرط خستگی خوابیده بودم
وقتی بیدار شدم گشنه بودم رفتم آشپزخونه یه چیزی بخورم که یهویی دیدم ای وای پامو گذاشتم وسطه سینی حلوا
زود و بی سر و صدا رفتم اتاق تا کف پامو تمیز کنم که یهو دیدم صدای داد و فریاد میاد از آشپزخونه
رفتم دیدم همه دور حلوا جمع شدن دارن میگن آقا امام حسین نذری مونو دیده اومده قدم گذاشته روی اون :)))
کل محل با شوق و اشتیاق تا شب صف کشیدن جلو در میگفتن تورو خدا به ماهم از حلوای تبرک که جای پای حضرت روی اونه بدید، و با همین خرافات مشغول شدند...
'' خاطرات صادق هدایت
اگه یه ناشناس به مدته 1ماه هر روز سر یه ساعت مشخصی بهت زنگ بزنه به این کارش عادت میکنی، واگر بعد از مدتی یه روز زنگ نزنه جای خالیشو حس میکنی چه بسا دلت هم براش تنگ میشه، خلاصه که اسم هرچیزی رو دوست داشتن و عشق نزارید
خیلی وقته که برگشته و میگه بابت گذشته پشیمونه و جدی جدی دوستم داره
بارها جوابش کردم و هربار گفت لطفا یه فرصت بده...
حالا چند ماهی هست که دیگه قبول کرده فقط دو تا دوست معمولی باشیم...
در عین همین دوستی، بارها پیام میده، بارها زنگ میزنه، بارها منتظرمه ولی من هربار میپیچونمش...
پیامهاشو از عمد دیر سین میزنم و حتی به زور جواب میدم
زنگ که میزنه رد تماس میدم...
قرار میزاره میگه بریم پارک، نمیرم و در نهایت بهانه های الکی جور میکنم و اونم ناچارن ازم قبول میکنه
یادش بخیر یه زمانی میمردم براش، انقدر سرد و خشک بازی در آورد که از چشمم افتاد
تهشم گذاشت رفت و دیگه کلا از چشمم افتاد برای همیشه...
حالا برگشته و دم از جبران میزنه 😅
فرقی نمیکنه وسط بهار باشی یا پاییز...
فرقی نمیکنه وسط گرمای تابستون باشی یا سرمای زمستون...
احساسات، به آب و هوای جغرافیایی ربطی نداره...
گاهی اوقات با بودنه یک نفر گرمت میشه...
گاهی هم یکنفر میزاره میره، بدجوری سردت میشه...
خدا لعنت کنه اونی که باعث شده الان این حجم از فشار و استرس و اضطراب رو تجربه کنیم...
شاید هم مقصر خودمون بودیم...
بازی پرسپولیس هوادار با اون پاسه پشت دفاع فرجی...
شایدم بازی پرسپولیس سپاهان که به خاطر یه غفلت و به هم ریختگی علاوه بر اینکه 3امتیاز از دست دادیم، بلکه رقیب رو صدر نشین کردیم...
اما خب بازی پرسپولیس آلمینیوم هنوزم روی مغزمه، اون اشتباهات تعمدی داوری که رسمن اون شب سره تیم مارو بریدن...
خدایا این تیم خیلی تنهاست،
خودت کمکش کن
عشق، روز و فرصت و زمان نمیخواد
عشق، یه دله عاشق میخواد که بی دریغ، بدون در نظر گرفتن زمان و مکان، با یه کادو طرف مقابلش رو برای چند لحظه هم که شده خوشحال کنه
کادو هم شامل وسایل گران قیمت و پر هزینه و پر زرق و برق نمیشه
کادو باید با ارزش باشه
مثل تعهد، مثل وفاداری، مثل واقعی عاشق بودن
ولا خرس و جعبه قرمز مفت هم نمی ارزه وقتی وفادار نباشی
این روزا انقدر صلب اعتماد شدم نسبت به روزگار، که دیگه هیچ عشقی رو نمیتونم باور کنم و دائم احساس میکنم همه عاشقایی که تو رابطن، ته دلشون روی یکی دیگه کراشن...
نمیدونم شایدم آدمای پست فطرتی که روشون حساب و اعتماد کردم باعث شدن که من آنقدر شکاک و بدبین شم...
شاید عشق هست، ولی چشم بینا نیست...
ولنتاینتون مبارک♥️
این روزا هرکیو میبینم دلش گرفته و غمگینه، تا میرم باهاش هم صحبت شم ببینم چرا ناراحته... در جواب بهم میگه :فلانی بعد از این همه ماه و سال رابطه، گذاشت رفت...
واقعا چقدر تو این زمونه خیانت ها عادی شده...
واقعا چه راحت یه سریا قول میدن و بعد چند وقت میزنن زیرش...
چه راحت دل یکیو به دست میارن و بعد از مدتی همون دل رو میشکنن...
چه راحت تعهد وفاداری میدن و بعد از مدتی خیانت میکنن
کاش میشد یه تنبیه سخت و سنگین(توی این دنیا، نه اون دنیا)برای خیانت میزاشتن
مثلا میگفتن اگر خیانت کنی به اذن خدا بلافاصله کور میشی...
اونوقت شاید به راحتی فلانی نمیرفت قول وفاداری و وعده های عاشقانه بده، یا اگرم میداد مجبورن پای قولش وای میستاد
پ.ن:بازم اول هفته شد، توی یک فضای غمگین و پاییزی رفتم نشستم اتاق و این جملات ناخداگاه اومد تو زبانم و خواستم با شما در میانش بگذارم، آغاز هفته تون بخیر و خوشی انشاالله 🙏🏻🌹
میدونی، شاید اگه عقل امروزمو داشتم، خریت های گذشته رو مرتکب نمیشدم
ولی خب چه فایده، اگر در گذشته اون خریت هارو مرتکب نمیشدم، قطعا عقل امروزم رو نداشتم
+خوردن 6تا گل برای ما دروازه بانا چیزه خیلی بدیه...
شاعر میگه که
خداحافظی واسه ما بهتره، دلت آخرین بازیو میبره
هعی
شاعر عزیز، امروز هم هشتمین سالگرد خداحافظیت از ماست
روحت شاد و درقرین رحمت
#مرتضی_پاشایی
پستی که چند روز گذشته گذاشتیم تعداد زیادی از عزیزان لطف کردن و نظراتشون رو گفتن
تعدادی هم به صورت خصوصی کامنت گذاشتن و بعضی هم که متاسفانه بی ادبانه و توهین آمیز اظهار نظر کردن ولی باز هم نظراتشون برای ما محترمه
حرفی که زدید تا حدودی صحیح هست و شايد درست هم این باشه که انسان از روی احساسات تصمیم نگیره، چرا که در آینده ای نزدیک فرد مقابل به نسبت به او بی حس و عادی میشه و اونجاست که نتیجه ی تصمیمه احساساتی گذشته اش رو با چشمش مشاهده میکنه
امیدوارم در طول حیات، هرگز دچار سوءتفاهم های دوران نوجوانی که تحت العنوانِ عشق تلقی میشود، نشوید
+آخر هفته ی خوبی رو براتون آرزومندم
یا حق
تنهایی بده، ولی
بهتر از همنشینی با افراد موقتیه
چون که اگر همیشه تنها باشی، به تنهایی عادت میکنی و چه بسا خودت با خودت دوست میشی...
ولی امان از اون روزی که یکی بشه شریک لحظات شیرین و تلخ زندگیت
اونوقت بهش عادت میکنی
و یه روز همون آدم اگر بزاره و بره
دیگه اون آدم سابق نمیشی، حتی توی تنهاییت هم نمیتونی با خودت دوست شی، چون ط به اونی که رفته عادت کردی...
زندگیتون پر از آدمای دائمی، تنهاییاتون پر از خاطره و اتفاق شیرین، آخر هفته تون هم به صحت و سلامتی
یا حق🌹👋🏻
از ابتدا تمامی خصلت و ماهیت روزگار بر مبنای ثبت خاطره در ذهن شکل گرفته به گونه ای که عاقبت همه چیز به پایان میرسد و از میان میرود، به جز خاطراتی که در ذهن فرد ثبت شده است
به قول شاعر، عشقها میمیرند رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطرههاست که چه شیرین و چه تلخ،دست ناخورده به جا میمانند
زندگیتون سرتاسر خاطره ی شیرین♥️
پ.ن:البته ناگفته نماند، بعضی از خاطرات هرچقدرم شیرین و به یاد ماندنی باشن، وقتی به این فکر میکنی که اون خاطره فقط خاطره است و دیگه ممکن نیست برات اتفاق بیوفته باعث دل شکستگی میشه...
دلتون شاد، تک تک لحظاتتون خاطره، آبانتون بی حادثه و خودتون سلامت باشید 🙏🏻🌹
در نهایت یه روز توی آینه میبینیم که موی سرمون سفید شده، دور چشممون چروک برداشته، شکسته و از پا افتاده شدیم
دلتنگ و تنها نشستیم و به عمری که گذشت فکر میکنیم
میدونم تویی که الان داری این متنو میخونی، فکر میکنی منظور من از این تصویر، سن 60، 70 سالگیه
ولی نه
ممکنه این تصویرِ توی آینه، توی همون سن 30سالگی برات رخ بده
پس تا دیر نشده، زندگی کن، جوانی کن، بگو و بخند، و از همه مهمتر، عاشق شو... و اگر قبلا عاشق شدی و منجر به شکست شده اینو بدون که قطعا اسمش عشق نبوده، سوء تفاهم بوده
ط امروز میشینی، خودت رو افسرده جلوه میدی، از خنده و شادی خودت رو محروم میکنی، به اتفاقات گذشته( شاید بهتره بگم سوءتفاهم های گذشته) فکر میکنی، و در نهایت همین فشار روحی، اول قلبت رو، و بعد جسمت رو پیر و سالخورده میکنه...
سرتون رو به درد نیارم
زندگیتون سرتاسر عشق و امید و زندگی
هر آمدنی یه رفتنی دارد قطعا حرف غلطیه
ولی، هر رفتنی یه برگشتنی داره، حقیقت محضه
اینو زمانی فهمیدم که با چشمام دیدم کسایی که رفته بودن، برگشتن، ولی من دیگه حس سابق رو بهشون نداشتم...
آدما وقتی میرن که خیلی مهمن، و وقتی برمیگردن که دیگه مهم نیستن...
پ.ن: جالبش اینجاست، وقتی جوابش کردم، هم من، هم اون، جفتمون باورمون نمیشد که من از سنگ شدم و این آدمو با وجود اینکه پشیمونه بازم جوابش کردم و گفتم بسلامت
البته درستش هم همینه، اونی که دوستت داشته باشه اصلا جایی نمیره که بخواد برگرده، اونی که دوستت داشته باشه، همیشه میمونه،،
اونی که برگشته، رفته دوراشو زده خوشی هاشو کرده، اخرش دیده هیچکس ط نمیشه، برگشته
بگذریم سرتون رو به درد نیارم
زندگیتون پر از اتفاقات قشنگ ♥️♥️
برگ زردی که کل کوچه خیابون هارو پر کرده، یکطرف
اون غروب دلگیر و آفتابِ نارنجی رنگ، ساعت 5ظهر هم یکطرف
خاطراتی که اذیتمون میکنه هم یکطرف...
تنهایی و بی حوصلگی هامون هم یکطرف...
براتون پاییز خوبی رو آرزو دارم، البته 4فصل همش بهانه است
حال دلت که خوب باشه، هر روز زندگیت بهاریه
ولی اگر حال دلت خوش نباشه، وسط تابستون هم برات حکم پاییزو داره
یا رب نظر ط بر نگردد، برگشتن روزگار سهل است...
تابستونی که از 1 مهر منتظرش بودم حقیقتا از 100تا پاییز هم بدتر بود
ولی خب گاهی اوقات خدا داره امتحانت میکنه
البته که ما الان سال هاست داریم امتحان میشیم و این معلم، به ما نمره قبولی نمیده و هی امتحان رو تکرار میکنه
کاره من از چند روز و چند هفته گذشته
بحث من، بحثه ساله
دیدی یه روزایی روزت نیست
من یه چند سالیه که سالَم نیست...
زندگیتون سرتاسر عشق 💜
همه ما وقتی یکی ترکمون میکنه منتظر میمونیم تا خبر بدبختی و بیچارگیش به گوشمون برسه
خبره این که، چقدر از اینکه مارو ترک کرده، پشیمونه و کارش اشتباه بوده
ولی خب
چیزا دیگه ای میشنویم
میشنویم کناره یکی دیگ خوشحاله، حالش خوبه، لبخند روی لبشه و تمام آرزوهاشو اون یارو برآورده کرده
ولی خب وقتی اینم میشنویم خوشحال میشیم
میگیم که درسته که ندارمش ولی خوشبختیش آرزومه انشالله که کنار اون خوشبخت شه...
امیدوارم توی زندگیتون همیشه خبر خوش بشنوید💜💜
شروع فصل تابستون رو به همتون تبریک میگم
امیدوارم یه تابستون پر بار، خوش خاطره، به یاد ماندنی و شیرین رو تجربه کنید
البته ناگفته نماند، چهار فصل بهانه است، دلت که تنگ باشه
هر روز زندگیت پاییزیه🙂
از خدا براتون قلب بهاری، و دل تابستونی آرزو میکنم💜
برای کشتن یک پرنده، نیازی به تکه تکه کردن آن نیست
نیازی به شکافتن گلویش نیست
کافیست بال هایش را با قیچی بشکنی
خاطره ی پرواز کردن و بال زدن در آسمان همیشه ذهن او را آشفته میکند
خاطره ی پر پر زدن و پریدن، لحظه ای او را آرام نمیگذارد
به حدی که، او از عمد خودش را پرت میکند...
امروز توی یه خبری کاملا اتفاقی شنیدم، بیرو دوباره برگشته پرسپولیس
همه خاطرات شیرین بچگی واسم شیرین شد
کاش میشد محسن مسلمان و فرشاد احمدزاده هم برگردن :)
در کل پرسپولیس، تنها خاطره ی شیرینیِ که از بچگی تو ذهنم جا مونده
وقتی یکی برامون کادو میفرسته، یعنی به یادمونه
ولی ما هیچوقت به این مسئله دقت نمیکنیم، ما همیشه به خوده کادو دقت میکنیم
اگر یه شاخه گل رز باشه، با خودمون میگیم واقعا که یعنی ارزش من در حد 20هزار تومن بوده؟
ولی اگر یه ساعت قیمتی بوده باشه، میگیم که چقدر دوستم داره :)
ولی ممکنه همون یه شاخه گل رز اوج محبت و علاقه باشه
و اون ساعت قیمتی، پر از ریا و چاپلوسی دو رویی درونش نهادینه شده بوده باشه(جمله بندیش یه جور شد :/ )
خلاصه بگم من واسش گل رز زرد خریده بودم، گفت مرسی ولی شب ساعت 9 گذاشت جلو در
اون واسش ساعت خریده بود، اینم ساعتو برد گذاشت تو کمدش صحیح و سالم حتی دلش نمیاد استفاده کنه :)
،،،
درسته که خیلی وقته گذاشته رفته، ولی من هنوز بهش وفادارم
ولی اون نفر سوم چی؟
داستان پیچ در پیچ شد خیلی بهش فکر نکنید
اگر بخوام راجع به آزمون هایی که تو زندگیمون داخلش قرار میگیریم صحبت کنم خیلیاتون گیج میشد
واسه همین ساده بگم
اگرشما کنکور رتبه ات عالی باشه هیچکس زنگ نمیزنه ولی اگر رتبه ات پایین بوده باشه کسایی زنگ میزنن که نمیشناسیشون
یا رب به حق هشت و چارت
ز ما بگذر، شتر دیدی ندیدی
میگن وقتی نیمه شب بیداری میشی، از خدا طلب استغفار کن
خدا میبخشتت، و ب مرور زمان زندگیت رو شیرین و زلال میکنه
:)))
فکر کنم وقتشه که به فکر اسباب کشی باشیم
این کوچه سر تا سر پر از خاطره است، نمیشه داخلش یه سری
چیزارو فراموش کرد
مقصر اصلی همون پارکه پر خاطره سره کوچه است، مقصر اصلی تر هم بستنی فروشی روبه روشه
تا الآن فکر میکردم اینا همش تلقینه، ولی امروز همه وجودم رو گذاشتم که نسبت به اتفاقات گذشته بی تفاوت باشم
ولی نشد
تک تک قدم هایی که تو کوچه برمیدارم، همون لحظه منو توی تصوراتم میبره به یکی دو سال قبل...
امروز داشتم راه میرفتم یهو پام پیج خورد افتادم زمین
انقدر که غرق در خاطرات قدیم شده بودم :)
توی زندگی بعضی چیزا خیلی تلخه مثلا اینکه به یه مرحله برسی که واقعا ندونی چه تصمیمی درسته
میدونی که هر تصمیمی بگیری تاثیری توی حال دلت نداره، همونجایی که نمیدونی اصن چی حالتو خوب میکنه
30 درصد رفیقام میگن که بهش وفادار بمون، 70 درصد میگن به کسی که نیست چجوری قراره وفادار باشی؟
یک شب با دلم رفتم جلو، ولی دیدم که وقتی طرف اصن وجود نداره و رفته... واسه همین به عقلم رجوع کردم و برگشتم
حالا چند شبه که با رجوع به عقلم دارم میرم جلو ولی امشب همون مسیرو با دلم برگشتم....
نمیدونم، شاید بخاطر اینکه خیلی خوش قیافه بود، من بعد یکی دوسال هنوز نتونستم دل بکنم :)
ماه رمضونم تقریبا تموم شد ولی خبری ازش نشد...
سراغشو بگیرم؟ از کی؟ چجوری؟ اگر دوباره بهم بگه چرا ول کن من نیستی و دست از سرم برنمیداری، دوباره فانتزیایی که تو خلوت ساخته بودم همش نابود میشه....
ولی به دلم برات شده یه خبری بالاخره از یه جایی میرسه، باور ندارید؟ حقم دارید چون الان 10ماهه که به دلم برات میشه که به مراد دلم قراره برسم ولی خبری نیست
هعی ولش زندگیه ما خوندن نداره، دوست عزیز لطفا کامنت نزار چون چیزی از حاله ما نمیدونی قطعا قراره قضاوت کنی...
شاعر میگه که : ط نباشی من به این حالِ بد عادت دارم
خب درست هم میگه
گاهی اوقات ما دیگه به ناراحت بودن عادت میکنیم
مثل کشوری که روزای اول جنگ، مَردُمِش استرس و ناراحتی دارن، ولی بعد از گذشت 4سال دیگه از صدای بمباران و موشک نمیترسن و با خودشون میگن فوقش اینه که میمیریم :)
مثل فرد زندانی که روزِ اول خواب به چشماش نمیاد، حاضره زمین و زمان رو به هم بریزه تا از اون خراب شده بیرون بیاد ولی بعد از گذشت چند سال جوری عادت میکنه، که حتی بگن فردا حُکمِ اعدامت میاد، بیقراری نمیکنه، فقط اشهدش رو میخونه
یا مثلا شلاقی که 10تای اولش خیلی درد داره ولی از یه جایی به بعد بی حس میشی، عادت میکنی به شلاق! 😅
اگر بخوام از نوع عادت کردنامون بگم واقعا توی صفحه جا نمیشه، حتی همینقدرش رو هم نمیدونم کسی جز من اصلا حوصله میکنه بخونه؟ یا دارم برای خودم مینویسم؟!
خلاصه باید بگم که بشریت عادت میکنه به همه چی، و این بدترین اتفاق ممکنه، سعی کنید به هیچ اتفاق بدی عادت نکنید، درستش کنید! بهش عادت نکنید! درستش کنید حلش کنید!
اگرم حل شدنی نبود ازش بگذرید و بهش فکر نکنید، اما داخلش نمونید و بهش عادت نکنید...
امروز بعد ماه ها دوباره رفتم سراغ فوتبال، همون رویایی که از بچگی آرزوشو دارم ولی هیچکس حمایتم نکرد...
از انتخاب رشته اجباری بگیر تا 100تا بدبختی که واقعا باعث شد من از این رویای بچگی دور شم
فکرشو نمیکردم دروازه بانی که یه زمانی انقدر درخشیده بود و باورش شده بود یه روزی موفق میشه، امروز جلوی 350نفر 6تا گل بخوره! :))
گل ششم رو که خوردم فهمیدم من دیگه اون آدم سابق نمیشم آقا نمیشم....
گاهی اوقات توی زندگیتون احساس میکنید به یک فرد علاقمند شُدید و این موضوع رو بهش میگید و اون هم شمارو میپذیره و کم کم عاشقتون میشه...
بعد از چندوقت(2ماه،4ماه، 8ماه،2سال،یا هرچقدر که بگیم، فرقی نداره) خب بعله داشتم میگفتم، بعد از چند وقت متوجه میشید که به اون فرد دیگه علاقمند نیستید و احساس میکنید دوست ندارید که باهاش باشید...
خیلی راحت باهاش خداحافظی میکنید، چون که دل کندن ازش آسونه واستون فکر میکنید واسه اون هم این کار آسونه ولی متاسفانه اون شخص بعد از شما داغون میشه
اگر داغون نشد، بدونید که عاشقتون نبوده! بدونید که رفتنِ شما از زندگیش کاره غلطی نیست
ولی اگر دیدید عاشقتونه، لطفا نرید :) شاید اون آدم دیگه هیچوقت نتونه سره پا شه، شاید همیشه داغون بمونه....
شایدم واقعا یه روز دیوانه و روانی بشه!
دیدم که میگم!!
پ.ن= تعدادی از بزرگان کامنت گذاشتن که صحبت راجع به این مسائل توی این سن شاید صحیح نباشه، ولی بنده نظرم بر خلاف اونهاست...
ما به کسی که نیست وفاداریم، شما چجوری به کسی که هست خیانت میکنید؟
وقتی عاشق واقعی باشی توی تمامی عناوینِ زندگیت به یادش هستی!
به عنوان مثال ما داشتیم میرفتیم استان اصفهان، یکی از فانتزیام این بود که توی جاده اتفاقی ببینمش :) حتی توی ذهنم چندین بار اون صحنه رو تجسم کردم :)
درحالی که اصلا اهل اصفهان نیست و این فکر من کاملا چرت بود...
یا مثلا پارسال همین موقع ها وقتی توی باشگاه شهداب، ورود خانوم هارو مجاز کردن، یکی از تصوراتم این بود که اونم بیاد و بازیه مارو تماشا کنه، در حالی که اون اصن فوتبال دوست نداره.....
شاید در ظاهر ساده به نظر بیاد اما حقیقتا ضیافتی که میزبانش خداست، سعادتِ کمی نیست!
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق